حکایت زندگی

حکایت زندگی

 

یکی بود . . . یکی نبود . . .


غیر از هستی ، هیچ چیز  نبود.

 

هیچ کس وهیچ چیز که نه  . . .


کسانی بودند که صحبت از "بودن" در زندگی را نجوا می کردند.


روزی، روزگاری همه ما مثل هم زندگی می کردیم.


سرزمین روزانه ما، فقط به اندازه تمام گذشته ما بود و اصلاً خبری از این لحظه و حال  ، نبود.


آن سرزمین به وسعت تمام حقیقت من و اجدادمن گسترده بود و در آن بی نهایت، ناشناخته ، پدیدار می شد.


گاهی اوقات شتاب زده به دنبال آینده ای مبهم می دویدم و به درهای بسته ای می رسیدم اما آنجا، جایی نبود که واقعاً می خواستیم.


لحظاتی در زندگی وجود دارد که تو در یک " آن " متوجه سرزمینهای دیگر می شوی که در گذشته تجربه نکرده بودی، و آن


 
عالم اسبهای سفید

 

اسب سفیدِ اصیلِ وحشی و زیبا مثل همیشه سریع و نرم در حرکت بود اما بدون سوارکار ماهر!

 

سوار کار هم مشغول مشکلات، غمها، لذتها و لحظاتی بود که در قهر، جدایی و خاموشی می گذشت و می گذشت.


اسب سفید با تمام توان از جنگلها، دشتها، باتلاقها و چراگاههای متفاوتی عبور می کرد و . . .


و بسوی ناشناخته هایی چون آب وحشی، رودخانه جاری و دریای آرام در حرکت بود، ولی همچنان بی هیچ سوارکار یا رام کننده ای.


شاید این تنها بودن اسب سفید و تنها تر بودن سوارکار، زندگی را ناپدید کرده بود.

 

ولی اتفاق عجیبی افتاد، خیلی عجیب  . . .


در یک " آن " سوار کار، اسب را یافت و با جهشی روی آن سوار شد.

 

سوار کار تنها لحظاتی قادر نبود خود را بر روی اسب حفظ کند تا اینکه به سرعت، رام کردن اسب وحشی را به یاد آورد؛

 

چون او سوارکاری را آموخته بود، فقط مدتی آن را فراموش کرده بود.

 

مثل تمام قصه های حقیقی، اسب و سوارکار به هم پیوستند و دیگر هیچ کدام تنها نبودند و در سرزمینی کهن و زیبا

 

به اسم " حیات " زندگی را ادامه دادند؛ گویا آنها " هسته " سیب را یافته بودند و فقط دوباره هسته را کاشتند و سرودن ادامه یافت.

 
بالا رفتیم او بود


پایین اومدیم او بود
 

 

ای نور چشم من سخنی هست گوش کن              تا ساغرت پر است بنوشان و نوش کن

                                                                                                                                                                                             (حافظ)